قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
623
تاريخ الفي ( فارسى )
بنابراين است كه معاويه بر منبر مىرود و مىگويد كه من عهدى كه كردم سررشتهء آن به دست من است اگر خواهم بدان وفا كنم و اگر خواهم نكنم . در حضور تو چنين سخن مىگويد . و اللّه كه اين سخن با تو مىگفت و با هيچكس ديگر كار ندارد . الغرض سهوى عظيم و خطايى بزرگ است كه تو را افتاد و عاقبت اين كار خير باد . امير المؤمنين حسن گفت : راست مىگويى اى مسيّب . اين كار از من بىتأمّل صادر شد . در تدارك آنچه مىانديشى و تدبير چيست ؟ مسيّب گفت : تدبير آن است كه از اين بيعت كه كردى بازگردى و به سر كار خويشتن روى و او را بگويى كه اوّلا تو عهد شكستى كه در مشافههء من گفتى اگر خواهم به عهد وفا كنم و اگر نخواهم نه . پس امير المؤمنين حسن يك لحظه به فكر فرورفت . بعد از آن گفت : اى مسيّب من دل از اين كار گرفتهام و در بند حطام دنياوى نيستم . غدر از من نيكو نباشد و خاتمهء مرضى ندارد . اگر مرا ميل جاه بودى معاويه را ياراى آن نيست كه در جنگ برابر من ايستادى ؛ چه من از او در كلّ احوال و ساير اعمال صبورتر و ثابت قدمترم ، تا به جنگ چه رسد ! و ليكن من بدين مبايعت كه كردم صلاح رعيّت و نظام كار مسلمانان خواستم . شما نيز به قضاء سبحانه و تعالى راضى شويد و اين امر را به او واگذاريد و طريق منازعه و مخاصمه نسپريد تا مصلحان برآسايند و از مفسدان بازدهند . در اثناء اين حال مردى از اهالى بصره كه نام او عنيدة بن عمرو الكندى بود درآمد كه زخمى ناخوش بر روى داشت و امير المؤمنين حسن ، عليه السّلام ، او را مىشناخت . از او پرسيد : اين زخم چيست كه بر روى تست ؟ گفت : اين زخم در جنگى كه با معاويه كردم به موافقت قيس بن سعد مرا رسيد . حجر بن عدىّ الكندى گفت : كاشكى تو آن روز از اين زخم به مردى و ما همه هلاك مىشديم تا اين روز نمىديديم ؛ كه امروز به مراد دل خصم شد و ما دلتنگ و غصّهناك بمانديم . مرگ ما را از اين زندگانى بهتر و خوشتر . چون امير المؤمنين حسن ، عليه السّلام ، اين سخنان از حجر بن عدىّ شنيد رنگ از روى آن حضرت رفت و بسيار ناخوش گشته از مجلس برخاست و به منزل رفت و كس به طلب حجر بن عدىّ فرستاد . چون حاضر آمد او را مراعات كرد و تلطّف بسيار نمود . بعد از آن فرمود : اى حجر من شفقت تو دانستهام و اعتقاد تو معلوم دارم . اين سخن كه در مجلس معاويه گفتى جاى آن نبود . من مىخواستم كه تو را در آن مجلس دلدارى دهم ، امّا جماعت بيگانه حاضر بودند . دل فارغ دار و ناخوشى به خود راه مده . من اين كار كه كردم از جهت شما تنها كردم تا تنهاى شما آسوده باشد و خونهاى مسلمانان ريخته نشود . من از اين دنياى غدّار مآلى بر نگرفتهام و طمع جاه و زيارتى مال ندارم . خلافت عهدهء بزرگى است . اينبار از دوش خويش برگرفتم و بر دوش معاويه نهادم تا من به عبادت خالق بپردازم . شما را به رضاى من بايد بود و امثال اين سخنان نمىبايد گفت .